ادبی |
برای تو...
ای شافی هر چه درد لیلا لیلا
مُستوجب استجابتم یا لیلا
ای شرک یگانه تا ابد می گویم
لا حول و لا قوه الا... لیلا
دست می برم توی سرنوشت تو
جای خودم را عوض می کنم
از آن روبرو
بلند شده ام نشسته ام کنارت!
سیاه می کنم
همه ی نوشته هایت را.
خدا،
هاج و واج ایستاده
زُل زده به دست های من!
دست می برم توی سرنوشت خودم
داستان تازه ای می نویسم.
اعتراف می کنم
به همه ی خدایان کافر شده ام!
می خندی،
سرت را بالا گرفته ای
پُر غرور،
به آسمان نگاه می کنی
خدا،
می خندد!
فردا،
همه ی فرشتگان
داستان عاشقانه ی جدیدی می خوانند.
زُل می زنم توی چشم های تو
استخاره می کنم،
پلک هایت را می بندی.
باز که می کنی
من موج می خورد
توی این کلمه ها!
ساحل بهانه می شود که این دست ها به هم برسند
من،
موج می خورم
تو،
پلک می زنی!
نه،
غروب دریا مثل همیشه نیست
باید کلمه های جدیدی دست و پا کنم
این واژه ها برای چشم های تو
شاعر نمی شوند.
نیومدم چون نبودم . نه اینکه نبودم ولی واقعاْ نبودم ، از اون نبودن هایی که بعضی وقت ها میاد که آدم نباشه! منم نبودم که نباشم!!
حلا اومدم که باشم.
راستی خدا هم چه کارا که نمی کنه! خیلی کارا می کنه خیلی کارا!!!
می روی
بی خیال روزهای نیامده
که شاید به انتظار سپری شده باشد.
جا می گذاری
قدم هایت و حافظه ات را
که اصلاً به خاطر نمی آوری روزهای رفته...
در گیر و دار نیامده ها و رفته ها
گُم می شوی
امروز را
و
تمام خاطره هایی که مرور نکردی!!
برنگرد!
می خواهم نبودنت را سیرتر گریه کنم!
بازيگر قابلي هستم
وقتي تو سناريو را كارگرداني مي كني.
مي چرخاني ام
سكانس اول كه تمام مي شود
تو
كارگردان قابلي هستي!
حالا اين سكانس آخر
ديالوگ تازه مي نويسي:
بچه ها نمي فهمند!!
و من
كودكي مي شوم كه تمام فيلم را كارگرداني كرده است!!!!
دلت را
توي دستت گرفته اي
و
دنبالم مي دوي،
نترس
اين خيابان كه من مي روم
بن بست است!!
نمی دانم ستاره ها عاشق می شوند
یا این آدمها که یکی یکی زل زده اند به آسمان!!
هفت آسمان ستاره
برای آمده ها و نیامده ها!
نمی دانم
این تولد آدمی و ستاره
تا کجای عمر زمین کفاف می دهد.
حالا
فکر کن چقدر این نگاهها
نذر قناری و باران کرده اند!!
می آید، نمی آید!!
هفت آسمان ستاره
برای آمده ها و رفته ها !!
راستی!!
بعد از ما قحطی این همه ستاره را
چه کسی با خدا کنار خواهد آمد؟!
توی هیاهوی آدمها
تکرارها
ثانیه ها
دقیقه ها
ساعت ها
روزها
ماهها
سالها
قرنها
قرنهای قرنها
....
نمی دانم ها
نه که نباشی
من چشم دیدنت را ندارم!!!
سلام به همه. واقعاً شرمنده ام!!!!!!!!!!!!!!!
خيلي دير كردم ميدونم. الان درگير امتحاناتم.حتماً بعد از امتحان ها زودتر ميام. بازم ببخشيد!!
فعلاً اين يه كار رو داشته باشيد تا بعد.
نيمه ي گمشده
يا
روياي كودكي!
هر چه باشي فرقي نمي كند!
پيدايت كرده ام!
بهار
عادت همیشگی زمستان است.
سال نو مبارک
من از اوّلین هق هق بوسه های تو شاعر شدم
نوشتم:
دریا
چشمان تو شاعرند!!
سعید
طناب وسط حیاط
و
کلاغی که تازه شاعر شده
نشسته بود روی طناب،
و سنگ مسیری که انتخاب کرده بدون تغییر است.
آفرین به سنگ
مرحبا به من.
کلاغ
شعر
و شاعری که زود مُرد.
هیچ کلاغی به خانه اش نمی رسد!!
باز باران با ترانه
سمفونی های تو را باریدن می گیرد.
عبور می کنم از
مرز خیس چشمهایم.
فوت می کنم
آسمان، ستارگانش خاموش می شود.
فردا روز دیگری ست
بی حضور واژه های سخت آغاز می شوم.
باز باران با ترانه
باریدن می گیرد.
می چرخم، می رقصم
تو
تکرار می شوی
می چرخی، می رقصی.
این شعر برای کسی ست که می داند کیست!
سیاه بود و سیاه بود و سیاه
حلقه ای که به گردنم انداختی، مانند اسبهای وحشی
تا رامم کنی ندواندی، که کشاندی روی خاکی این زمینی خاکی
بی انصاف نگفتی خاکی می شوم!
امان از تو، امان از آه و این هیجان و پرواز که کردم و
سر آن کوه که نشسته بودیم
بال بال زدم و هی بال بال تا که بگیریم و سیاهم کنی!
چه غروبی یادت هست!!
کوه، کوه، سیاه، سیاه
سیاهم کردی.
دوستت دارم دوست
ای که بالاترین رنگی که به من زدی
بی قرارم
بی قراریمان را فراموش نکنی!!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|